خرید بک لینک
تنهایی یعنی یک روز پاییزی با خودت بری کافی شاپ... تنهایی یعنی وقتی می خوای سفارش بدی سفارشت فقط یک اسپرسو باشه... تنهایی یعنی همه چی اینجا زوج باشه و تو تنها فرد اینجا... تنهایی یعنی حتی کافی شاپ هم میدونه تو تنهای...!!!! تنهایی یعنی حتی وقتی داری این آپ رو می نویسی صندلی جلوت نباشه و یک شیشه به فضای بیرون که انعکاس خودت رو توش ببینی... تنهایی یعنی وقتی انعکاس خودتو ببینی بری تو فکر.... افکاری که نمی خوای توش غرق بشی... افکاری که شاید به اندازه قهوه اسپرسویی که خوردم تلخ باشند.... و شاید به اندازه آینده ای که دارم شیرین.... + دوست دارم بهارم... ++ هنوزم دوسم داری؟

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 21:56

دستم به نوشتن نمیره!...

فقط میدونم یک 26 دیگه شد!

ماهگردی دیگر...!

و فراموشی من در ذهن تو!

:)

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 21:56

دیشب بهار با گوش دادن به صداهایی که برات ضبط کرده بودم خوابم برد...

داشتم فکر میکردم یعنی روزی میرسه که تو این صداهارو گوش کنی...؟

میشه...؟

اونوقت حس و حالت چی خواهد بود؟!

+ دلم برای امیر گفتنات تنگ شده

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 23:42

دارم بهت فکر میکنم بهار...

به تو...

به کسی که نیست پیشم ولی کلی خاطره دارم...

تو چی داری بهم فکر می کنی؟

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:45

بهار....

۹ روز مونده به ماهگردمون...

فکر کنم اون بازه هم مشهد باشی...

چند روزه باز شدی شب و روزم....

البته روزی نیست که بهت فکر نکنم ولی بعضی روزا ۲۴ ساعته تو ذهنمی...

بهارجانم...

خانمم....

من به یادتم ولی تو چی...؟

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 10:45

بهار...

۴ روز مرخصی هم تمام شد و منم ندیدمت....

ای کاش سیما بیرجند بود و می شد باهاش حرف زد...

دیشب خوابت رو دیدم بهناز هم تو خوابم بود و مکانش هم بیرجند بود انگار بعد از مدت ها همو دیدیم...

بهار...؟

واقعا هنوزم بهم فکر میکنی...؟

برچسب: برگشت ناپذیر,برگشت, معده,برگشت به ایران,برگشت چک,برگشت مو,برگشت سامان ویلسون,برگشت زدن چک,برگشت ادرار,برگشت مو به داخل,برگشت مو در بدن, نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 6:55

کاش برای گفتنش دیر نبود... اخه درد و دلام کم نبود... این شعر رو یادته بهار؟ شعری که برای من گفتی... بعد از ۸ ماه اومدم بیرجد و بازم اون حس لعنتی خاطرات... حتی همین اتتقی که هستم هم بوی تورو میده... اولین کاری که کردم رفتم سراغ کمدم و تمام وسایلی که داشم ازت رو نگاه کردم و بو کردم.. بهارم؟ فکر میکنم دیگه دوستم نداشته باشی... مگه نه...؟ یعنی احتمال داره این ۴ روز ببینمت؟!!! دوست دارم بهار... دوست دارم....

برچسب: نویسنده: بهار مرادیان تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 8:32

صفحه بندی